ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

615

معجم البلدان ( فارسى )

كلاب بودند فرستاد كه معاويه پسر مالك پسر جعفر دربارهء آنها چنين سروده بود : تفاخرنى بكثرتها قريط * و قتلك و الدّم الخجل الصّقور « 1 » و اين فرستادن براى دعوت به اسلام بود . پس ايشان دعوت را نپذيرفته جنگيدند و شكست خوردند و اصيد ( فرستادهء پيامبر ) بدنبال پدر خود سلمه كه سوار اسب بود برفت تا به گودالى در « زجّ » رسيد كه بخشى از ضريه است تا پايان داستان . « زجّ » نيز نام آبى است كه در « لواثه » خواهد آمد و پيامبر ( ص ) آن را به عدّاء پسر خالد از بنى ربيعه پسر عامر به اقطاع داده بود . زجيح [ ز ج ] هموزن كوچك و نماى « زجّ » به معنى نوك آهنين نيزه و آن به گفتهء نصر زيستگاهى است از آن حاجيان ميان بصره و مكه نزديك « سواج » . و من آن را در شعر عدى بن رقاع چنين ديدم . اطربت ام رقعت لعينك غدوة * بين المكيمن و الزّجيح حمول « 2 » كه [ حمول ] با حاى بىنقطه است . زجى [ ز ج ى ى ] با تشديد ياى دو نقطه زير نام دره‌اى از دره‌هاى عمّان در يك فرسنگى آن شهر . باب زاء و حاء و آنچه پس از آن‌هاست زحر [ ز ] ديهى در خاور جهران در يمن است . زحف [ ز ] با فاى پايانين . يوم الزحف روزى است از آن احنف بن قيس . زحك [ ز ] با كاف پايانين . « زحك بعيره زحكا » يعنى شتر او دردناك شد . اين واژه نام جايگاهى است كه در شعر رويشده آمده است . و گويند : « يبلغ بها زحكا و يهبطن ضرغدا » يعنى به سختى بالا رفت و به آسانى پايين آمد . من در كتاب حفصى اين واژه را « زحل » با لام ديده‌ام كه بخشى در يمامه است و نمىدانم كه كدام يك تصحيف ديگرى است . زحيريه [ ز ح ] به گفتهء حفصى زمينى نخلستان است از آن بنى مسلمه پسر عبيد پسر حنيفه در يمامه . زحيف [ ز ح ] كوچك نماى زحف . چشمه آبى است ميان « ضريه » به سمت باختر . و آن را « بير زحيف » نيز گويند . رجز گو چنين مىسرايد : نحن صبحنا قبل من يصبّح * يوم زحيف و الاعادى جنّح كتائبا فيها بنود تلمح « 3 » اصمعى گويد : زحيف نام كوهى و چشمهء آبى است . [ 920 ] باب زاء و خاء و آنچه پس از آن‌هاست زخّ [ ز خ خ ] محمد پسر موسى گويد : با « زا » و « خا » سرزمين خراسان را گويند و راويانى چند بدانجا نسبت دارند . اما اين سخن او نادرست است و « ر خّ » با راى بىنقطه و خاى نقطه‌دار است كه در جاى خود ياد شده است . زخمان [ ز ] اين نيز يكى ديگر از اشتباهات عمرانى است كه در اينجا حرف زاء را آورده و سروده است : « نعم الفتى غادرتم بزخمان » يعنى نيك مردى را در زخمان بجا گذاشتيد . و حال آن كه درست آن با حرف راء بىنقطه است كه من آن را در جاى خود ياد كردم اما آن را به همين شكل در اينجا آوردم تا ديگران گمان نكنند كه من نمىدانستم و تحقيق ناكرده سخن گفته‌ام . زخم [ ز ] ابن دريد گويد : زخم مانند زفر گويا ريشهء آن جمع زخمه باشد . ابن شميل گويد : زخمه « 4 » به معنى بوى ناخوشايند است . گويند : غذايى با زخمه براى ما آوردند يعنى : بوى ناخوشايند داشت . اين واژه به گفتهء نصر نام جايگاهى در نزديكى مكّه است . طرفه شاعر يا

--> ( 1 ) . قريط به انبوهى خود با من تفاخر كند . و اينكه ترا كشته است همچون « صقور » . ( 2 ) . آيا خشنود شدى يا چشمت روشن شد به « حمول » ميان « مكيمن » و « زجيح » . ( 3 ) . ما پيش از ديگران سحر خيز شديم هنگامى كه دشمن در زحيف بيدار شد . دستجاتى كه پرچم‌هايشان مىدرخشيدند . ( 4 ) . در فارسى امروز آن را بوى « زهم » با هاى دو چشم تلفظ مىكنند .